اباعبدالله (علیه السلام) در روز
عاشورا شعارهای زیادی داده است که در آنها روح نهضت خودش را مشخص کرده که
من برای چه می جنگم، چرا تسلیم نمی شوم، چرا آمده ام که تا آخرین قطره خون
خودم را بریزم؟ و متاسفانه این شعارها در میان ما شیعیان فراموش شده و ما
شعارهای دیگری بجای آنها گذاشته ایم که این شعارها نمی تواند روح نهضت
اباعبدالله را منعکس کند.
باید دید شعارهای حسین بن علی در روز عاشورا چیست؟ همین شعارها بود که
اسلام را زنده کرد، تشیع را زنده کرد و پایه دستگاه خلافت اموی را چنان
متزلزل کرد که چنانچه نهضت اباعبدالله نبود شاید هزار سال حکومت می کرد.
ما در روز عاشورا دو نوع شعار می بینیم: یک نوع شعارهایی است که فقط
معرف شخص است و بیش از این چیز دیگری نیست. ولی شعارهای دیگری است که علاوه
بر معرف شخص، معرف فکر هم هست، معرف احساس است، معرف نظر و ایده است.
اشعاری که اباعبدالله در روز عاشورا خوانده اند، خیلی مختلف است، با
آهنگهای مختلف سروده شده که بعضی از آنها از خود اباعبدالله و بقیه از
دیگران است و ایشان استشهاد کرده اند، مثل اشعار معروف «فروة بن مسیک» که
سراپا حماسه است. یکی از اشعاری که اباعبدالله در روز عاشورا می خواند و آن
را اشعار خودش قرار داده بود، این شعر بود:
ألموتُ أولی مِن رُکوبِ العارِ وَالعَارُ أولی مِن دخولِ النّارِ
(مقتل مقرّم/ص345)
نزد من، مرگ از ننگِ ذلّت و پستی بهتر و عزیزتر و محبوب تر است.
مردم!
نمی بینید که به حق عمل نمی شود و کسی از باطل رو گردان نیست؟ در چنین
شرایطی، مومن باید لقاء پروردگارش را بر چنین زندگی ترجیح بدهد
اسم این شعار را باید گذاشت شعار آزادی، شعار عزّت، شعار شرافت. یعنی
برای یک مسلمان واقعی مرگ همیشه سزاوارتر است از زیر بار ننگ ذلت رفتن.
خطبه ای دارد اباعبدالله (علیه السلام) در روز عاشورا، در آن وقتی که از
نظر ظاهر، همه امیدها قطع شده است و هر کسی باشد، خودش را می بازد. ولی
این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گویی آتش است که از دهان حسین (علیه
السلام) بیرون می آید، اینقدر داغ است؛ ألا و إنَّ الدََّعِیِّ بنَ الدَّعِیِّ قَد رَکَزَ بینَ اثنتینِ بینَ السلَّةِ و الذِّلَّةِ، و هیهاتَ منَّا الذِّلَّةُ.
ابن زیاد از شمشیرش خون می چکید. پدر سفاکش بیست سال قبل آنچنان از مردم
کوفه زهر چشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد مامور کوفه شده
است، خودبخود از ترس خزیدند به خانه های خودشان، می دانستند که چه
خونخوارهایی هستند.
همینکه پسر زیاد ابن زیاد آمد به کوفه و امیر شد، به خاطر رعبی که پدرش
در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود، مردم از دور مسلم پراکنده شدند. اینقدر
مرعوب اینها بودند.
اما امام حسین (علیه السلام) خطاب به مردم کوفه می فرماید:
ألا و إنَّ الدََّعِیِّ بنَ الدَّعِیِّ! آن زنازاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما قَد رَکَزَ بینَ اثنتینِ بینَ السلَّةِ و الذِّلَّةِ می دانید به من چه پیشنهاد می کند؟ می گوید: حسین! یا باید خوار و ذلیل من شوی و یا شمشیر.
به امیرتان بگویید که حسین می گوید: هیهاتَ منَّا الذِّلَّةُ، حسین تن به خواری بدهد؟ آیا او خیال کرده که من مثل او هستم؟ یأبَی اللهُ ذلِکَ لَنا و رسولُهُ و المومنونَ و حُجورٌ طابَت و طَهُرَت،
خدا می خواهد حسین چنین باشد. شما مگر نمیدانید، آن زنازاده مگر نمی داند
من در چه دامنی بزرگ شده ام؟ من روی دامن پیغمبر بزرگ شده ام، روی دامن
علیّ مرتضی، من از سینه فاطمه (س) شیر خورده ام. آیا چنین کسی تن به ذلت و
اسارت مثل پسر زیاد می دهد؟هیهاتَ منَّا الذِّلَّةُ، ما کجا و تن به خواری دادن کجا؟!
شعارهایی که در سینه زنی ها و نوحه سرایی ها می دهید، شعارهای حسینی باشد. شعارهایی از این نمونه:
فریاد می کند:
ألا تَرَونَ أنَّ الحقَّ لایُعملُ بِهِ، و أنَّ الباطلَ لایُتَناهی عنهُ لِیرغَبِ المومنُ فی لقاء اللهِ مُحِقاً؛
مردم! نمی بینید که به حق عمل نمی شود و کسی از باطل رو گردان نیست؟ در
چنین شرایطی، مومن باید لقاء پروردگارش را بر چنین زندگی ترجیح بدهد.
ادامه مطلب